ميرزا شمس بخارايى
101
تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى
محاربه افروخته بود . عاقبت چينى [ ها ] « 1 » و قرهداغليها حملات سخت به خواجه [ ها ] « 2 » برده ، كاشغر را محاصره نموده و بعد از چند روز به تصرف در آورده ، آى خواجه « 3 » و گون خواجه « 4 » را نيز با تمام نزديكان به قتل رسانيدند . القصّه ، چون پسر آى خواجه « 5 » با اهل و عيال و پانصد سوار كه همراه داشت از كاشغر فرار نموده راهسپار شدند ، پس از چند شبانه روز كه مركب مىراندند خود را به شهر بدخشان رسانيد . در آن زمان سلطانشاه كه حكمرانى بدخشان را داشت از واردين پذيرايى كاملى نموده و تا مدّتى كه در بدخشان بودند به طريق مهمانى رعايت حال آنها را مىنمودند . پس خواجه « 6 » ارادهء عزيمت بخارا كرده ، مصمّم حركت گرديد . چند تن از خواص سلطانشاه از گنج و گوهرى كه به همراه خواجه « 7 » بود آگاه شده به سلطانشاه آگاهى دادند و گفتند : خواجه « 8 » از كاشغر فرارا به اين جانب رانده ، گنج و گوهر بىشمار به همراه دارد . زهى بىمايه مردمانى باشيم كه بگذاريم اين گنج شايگان را به رايگان از مملكت ما با خود ببرد ! بهتر آن است كه آنچه دارد از او باز ستانيم . سلطانشاه جواب گفت : از قرارى كه خبر يافتهام ، پانصد تن سوار جنگى در همراهى خواجه « 9 » مىباشد و نمىگذارند كه ما به سهولت بر مال آنها دست يابيم . خواص سلطانشاه عرض نمودند : چارهاى به جهت اين كار انديشيدهايم و اين است كه درّه و تنگهاى در سر راه بخارا مىباشد كه خواجه « 10 » را بايستى از آنجا گذر نمود و ما قبل از وقت لشكرى به آنجا روانه مىكنيم كه هنگام گذشتن خواجه « 11 » از دو طرف كوهها ، راه را بر او مسدود نموده ، خودش و كسانش را كشته ، هر چه دارند به غارت بياورند . سلطانشاه رأى ناصواب آنها را به صواب مقرون دانسته و لشكرى جرّار به سر راه خواجه « 12 » فرستادند . فرداى آن روز خواجه « 13 » از سلطانشاه رخصت حركت يافته و راهنمايى از بدخشان برداشته به جانب بخارا عزيمت نمودند . بعد از آنكه دو سه روز طى راه كردند به درّهء مذكور رسيدند كه از دور نمايان بود . خواجه « 14 » بلد را خواست ، ولى افسوس كه او فرار نموده بود . خواجه « 15 » از كيفيّت و پيش آمد كار آگاه گرديد ، ولى وقتى بود
--> ( 1 ) . اساس ندارد ، با توجه به فحواى عبارت افزوده شد . 2 تا 15 . اساس : خاجه .